تبليغاتX
چگونه به این جا رسیدم؟

چگونه به این جا رسیدم؟

این وبلاگ را برای تبادل اطلاعات و تجربیات با دوستان درست نموده ام !!!

عشق چیست و چرا دیوانگی با آن همراست

سلام به عاشقان و معشوقان !!!

امروز در مورد عشق حکایتی را با شما در میان می گذارم در مورد اینکه چرا عشق با دیوانگی یکجا است و چرا عشق کور شده است!!! حتماْ نظر خود را در مورد عشق برایم بنویسید تا بفهم از عشق چه برداشتی دارید. امروزه اکثراْ هوس را با عشق اشتباهی می گیرند و می گویند با یک دیدن عاشق شدم .... چه مقبولی بود... چه اندامی داشت.... اما فردا که یک مقبول تر و خوش اندام تر را می بینند فوراْ عاشق آن می شوند و عشق قبلی به فراموشی سپرده می شود.... آیا این عشق است؟؟؟

به نظر من عشق از ارتباطات بوجود می آید نه از یک دیدن و خودش یک پروسه دارد تا طی گردد یعنی از دیدن شروع می شود که منجر به رفاقت و دوستی میگردد و در دوران این دوستی دو فرد با تمام خصوصیات یکدیگر آشنایی کامل پیدا می کنند و آهسته آهسته این دوستی به عشق مبدل میگردد و این عشق یعنی قبول کردن و دوست داشتن تمام خصوصیات فرد به همان شکلی که است و اینکه فردی بگوید تو این عادت خود را رها کن و این کار دیگر نکن و این کار بکن تا من عاشق تو شوم یا بگوید که من عاشق تو هستم و اما بشرطی که این خصلت ها را رها کنی و غیره این عشق نیست... عاشق کسی است که فرد را با تمام خصوصیات آن دوست داشته باشد و هیچ نیازی به تغییر او نداشته باشد.

البته یک موضوع دیگری هم است که کلمه عشق مختص به دوست داشتن جنس مخالف نیست بلکه می توانیم عاشق خیلی چیز ها باشیم مثلاْ این شاعر بسیار خوب بیان کرده که عاشق چی ها است:

      در جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست           عاشقم بر همه عالم چو همه عالم از وست

خوب برگردیم به اصل موضوع و این هم حکایت:

در زمانهاي قديم فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت: بياييد ساعت تیری کنيم، مثل پتکان (پنهان شدن)

ديوانگي فرياد زد: بله قبول دارم، من چشم خوده بسته می کنم شما پت (پنهان) شوید.

چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.

ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!

همه به دنبال جايي بودند تا پت (پنهان) شوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت.

هوس به مرکز زمين به راه افتاد.

دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت، به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگي همچنان حساب می کرد: هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمي فهمید به کجا برود.

تعجبي هم ندارد چون پت کردن عشق کار آسانی نیست، خيلي سخت است.

ديوانگي به عدد100 نزديک مي شدکه عشق رفت وسط يک دسته گل مرسل (رز) و آرام نشست.

ديوانگي فرياد زد، آمدم، آمدم....

در همان اول تنبلي را ديد. چون اصلاً تلاش نکرده بود تا پت شود!

بعد هم نظافت را يافت و خلاصه دانه، دانه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت، حسادتش گل کرد و آرام در گوش او گفت:  عشق در آن سوي گل مرسل مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي مرسل داخل کرد.

صداي ناله اي بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستهايش را جلوي رویش (صورتش) گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتوانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگر نميتواني کاري بکني، فقط از تو خواهش مي کنم از اين به بعد يار من باش، همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سر می زنند...

+ نوشته شده در  Wed 22 Apr 2009ساعت 12 PM  توسط ایمل ثبات  | 

از عدم تا وجود و .... حالا

 سال ها پيش آرام در صحراي عدم خفته بودم...بي خبر از همه جا !

حضرت رحمان خواست تا موجود شوم ...پس گفت باش...

و من در لباس پسرکي معصوم از عدم به وجود پا نهادم ،

در آغاز پسري بودم پاک با جسمي از جنس خاک و روحي از عالم افلاک،

پرواز برايم آرزوي دوردستي نبود !

با گذشت زمان هر روز بيش از پيش زميني شدم و معصوميت کودکي را از ياد بردم...

اما هنوز ،

شوق پرواز دارم !

باشد تا روزي بيش از اينها بدانيم٬

و بيش از اينها بنويسيم٬

و چيزهايي بخوانيم و بنويسيم که پس از خواندن آنها٬

اين احساس در ما بيدار شود٬

که انسان تر شده ايم،

و به همان کودک روزهاي نخست شبيه تر ...

+ نوشته شده در  Tue 21 Apr 2009ساعت 11 AM  توسط ایمل ثبات  | 

شکست یعنی چی؟

شكست یا تجربه

سلام دوستان عزیز:

امیدوارم زندگی به کامتان باشد و همیشه موفق و سر بلند باشید.

به نظر شما شکست یعنی چی؟ چرا گاهی فکر می کنیم شکست خوردیم؟ اصلاْ چرا کلمه ای به نام شکست وجود داشته باشد؟

من با کلمه ای به نام شکست هیچ اهمیت نمی دهم و آنرا از فهرست لغاتم محو کرده ام می دانید چرا؟ برای اینکه این کلمه برای ما محدودیت های زیادی را به بار می آورد ذهن و کارکرد های ما را محدود می سازد و ترس از آن باعث می گردد تا عملکرد ضعیف تری داشته باشیم و ابتکار هائی را که توانائی آنرا داریم انجام ندهیم به این دلیل که مبادا شکست بخورم !!!

عقیده ام بر این است که هر کاری را که ما انجام می دهیم یک نتیجه دارد و آن نتیجه هر چی که باشد برای ما ارزشمند است و نتیجه هر کاری که انجام می دهیم خالی از دو حالت نیست. چون ما کاری را که انجام می دهیم از انجام آن هدفی داریم که باید بدست آید اگر آن هدف را بعد از انجام آن کار بدست آوردیم خوب کار ما عالی بوده و موفق شده ایم و اگر دوباره گاهی خواستیم همان هدف را بدست آوریم از همان روش استفاده می کنیم چون قبلاْ جواب داده بود. اما اگر هدف مورد نظر بدست نیامد... ما شکست نخورده ایم بلکه تجربه ای بدست آوردیم که برای بدست آوردن این هدف این راه مناسب نیست و  باید از یک روش دیگری وارد عمل شویم چون این روش برای بدست آورده هدف ما بدرد بخور نیست. اگر حرف هایم را خلاصه کنم یعنی اینکه شکست را اشخاص موفق تجربه معنی کرده اند تجربه و درسی که از یک شکست بدست می آوریم خیلی بیشتر از تجربه ای است که از موفقیت بدست آورده ایم و شخص موفق کسی نیست که هرگز نیافتاده باشد بلکه شخص موفق کسی است که بعد از هر بار افتادن دوباره بپاخیزد و ادامه دهد.

این موضوع را می توانم از یک دریچه دیگر نیز برایتان شرح دهم و این که من اصلاْ دوست ندارم از کلمه ایکاش استفاده کنم مثل ایکاش آن کار را می کردم شاید آن خواسته ام را بدست می آوردم و یا ....... برای اینکه ما بعداْ پشیمان نشویم و از کلمه ایکاش استفاده نکنیم باید تمام راه های ممکن را تجربه کنیم.

وقتی می خواهیم به چیزی برسیم یا چیزی را بدست آوریم باید در قدم اول تمام راه هائی که می تواند ما را به خواسته ما برساند را جستجو کنیم و دانه دانه از هر کدام آن استفاده کنیم تا بلاخره یکی ما را به هدف ما برساند وقتی از همه راه ها استفاده کردیم ولی باز هم به نتیجه دلخواه نرسیدیم لااقل در پیش خود و وجدان خود را راحت هستیم چون همه راه را امتحان کردیم.

اما اگر بعد از انجام یک راه گفتیم که من شکست خوردم .... نمی توانم به این خواسته ام جامه عمل بپوشانم.... یا هر چیز دیگر در آینده از خود نا راضی هستید و پیش خود می گوئید که اگر آن کار را انجام می دادم یا اگر آن راه را می رفتم شاید می رسیدم و ......

اگر این ذهنیت را داشته باشیم که باید از تمام راه ها استفاده کنیم و ایکاش نگویم و اگر موفق هم نشدم مشکلی نیست تجربه که بدست می آورم و .... باعث می شود تا دست به هر افدام معقولی برای پیشرفت مان بزنیم بدون اینکه از شکست ترس داشته باشیم چون شکستی وجود ندارد یا موفق می شویم یا تجربه بدست می آوریم.

گفتند: شکست يعني تو يک آدم در هم شکسته اي.

           گفت: نه، شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.

گفتند: شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي.

          گفت: نه، شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.

گفتند: شکست يعني تو يک آدم احمق بوده اي.

          گفت: نه، شکست يعني من به اندازه کافي جرأت و جسارت داشته ام.

گفتند: شکست يعني تو ديگر به آن نميرسي.

          گفت: نه، شکست يعني من بايد راهي ديگر به سوي هدفم انتخاب کنم.

گفتند: شکست يعني تو حقير و نادان هستي.

          گفت: نه، شکست يعني من هنوز کامل نيستم.

گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف کرده اي.

          گفت: نه، شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.

گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي.

          گفت: نه، شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم...!!!

 

+ نوشته شده در  Tue 21 Apr 2009ساعت 11 AM  توسط ایمل ثبات  | 

اول معلومات بعد تصمیم و قضاوت

سلام دوستان امیدوارم روزگار به کامتان باشد!

امروز می خواهم مسئله مهمی را با شما در میان بگذارم، این مسئله امکان دارد هر روز یا حتی چند بار در روز برای ما اتفاق بیافتد و اگر با آن به دقت برخورد نکنیم باعث پشیمانی ما در آینده می گردد.

درین باره می گویم که به مورد مسئله ای که معلومات کافی از آن ندارید قضاوت نکنید و نظر ندهید. وقتی ما در مورد یک مسئله ای قضاوت می کنیم یا نظر می دهیم یا ... ما این کار را از روی برداشتی که از آن مسئله داریم انجام می دهیم و برداشت ما از حادثاتی کی در اطراف ما واقع می شوند و رخ می دهند بستگی زیادی به معلومات ما در آن باره دارد، به هر اندازه که ما در مورد چیزی معلومات بیشتری داشته باشیم به همان اندازه می توانیم قضاوت بهتری انجام داده و تصمیم عاقلانه تری اخذ کنیم. وقتی در مورد مسئله ای نظر می دهیم نظر ما از برداشت ما در آن مورد نشئت می گیرد و برداشت ما از آن مسئله ارتباط مستقیم به اندازه معلومات ما در آن باره دارد پس یک تغیر کوچک در معلومات می تواند برداشت ما را متاثر نماید و این تغیر در برداشت باعث تعویض نظر ما می گردد. پس کوشش کنید که تا آخرین حد ممکن معلومات خود را در آن رابطه بلند ببرید بعد در آن بخش به نظر دهی یا قضاوت بپردازید جان ميلتون  در کتاب  براي ثروتمند شدن عجله نکنيد  این موضوع را در قالب یک حادثه ای که برای اسیفن کاوی رخ داده بود بسیار زیبا بیان می کند که زیاد شدن معلومات چگونه برداشت ما را تغیر می دهد و تغیر در برداشت چگونه موضع گیری و رفتار ما در مقابل موضوع عوض می کند:    ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 28 Mar 2009ساعت 9 AM  توسط ایمل ثبات  | 

نامه چارلی چاپلین به دخترش

متن زير گوشه‌اي از نامه چارلي چاپلين هنرمند و نابغه سينما به دخترش است:

دخترم! اينجا شب است، يک شب نوئل و من از تو بسي دورم، خيلي دور، اما تصوير تو آنجا روي ميز هست، تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست، اما تو کجايي؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمايي مي‌کني؟ شنيده‌ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شکوه، نقش آن « شهدخت » است که اسير شده است. شاهزاده‌خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسين‌آميز تماشاگران، عطر مستي‌آور گل‌هايي که برايت فرستاده‌اند، اگر تو را فرصت هشياري داد نامه پدرت را بخوان. صداي کف زدن‌هاي تماشاگران گاه تو را به آسمان‌ها خواهد برد، برو! آنجا برو، اما گاهي نيز بر روي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا کن؛ زندگي آن رقاصان دوره‌گرد کوچه‌هاي تاريک را که با شکم گرسنه مي‌رقصند و با پاهايي که از بينوايي مي‌لرزد؛ من نيز يکي از اينان بودم، من طعم گرسنگي را چشيده‌ام من درد بي‌خانماني را کشيده‌ام و حتي از اينها بيشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره‌گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي‌زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي‌خشکاند، احساس کرده‌ام. با اين همه من زنده‌ام و از زندگاني پيش از آنکه مرگ فرا رسد نبايد حرفي زد.         روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Thu 26 Mar 2009ساعت 1 PM  توسط ایمل ثبات  | 

رسم و رواج ها

سلام دوستان !

امیدوارم که روز های نخست سال را به خوشی آغاز کرده باشید، به یاد ضرب المثل معروفی افتادم که می گوید: سالی که نیکوست از بهارش پیداست امیدوارم نیکو بودن این سال را از بهارش حس نموده باشید.

امروز می خواهم در مورد رسم و رواج ها صحبت کنم اما قبلاً لازم است تا تعریفی از رسم و رواج، عرف و سنن داشته باشم :

عرف: به وضیعتی اطلاق می شود که یک گروه محدود در یک ساحه معین آنرا همواره تأبعیت می نمایند یا میتوان گفت که رواج های مختص هر قوم و هر منطقه.

رسم و رواج: به یک مفهوم پیشرفته تر و وسیع تر از عرف بوده که سابقه بسا عمیق تر و اثرات شگرف در تأمین حرکات بالفعل افراد جامعه دارد مثل ترتیبات عروسی و ... که یک رسم باقی مانده است.

سنن:  جمع سنت بوده که طی قرون متمادی حرکات خواسته و ناخواسته بواسطه افراد همان جامعه بالای خود همان افراد در جوامع مختلف بشری اعمال می گردد مثل تجلیل از نوروز، روز های مذهبی و ...

خوب بپردازیم به اصل مطلب، رسم و رواج ها در همه دنیا وجود دارد، مردم هر منطقه از خود رسم و رواج هایی دارند که نشان دهنده عرف و فرهنگ آن مردم است، کشور ما هم عضو همین کره خاکی است و خالی از این موارد نمی باشد رسم و رواج هایی داریم که به آنها افتخار می کنیم و نشان دهنده افغان بودن ما است مثل صمیمیت، مهمان نوازی و ...  اما در پهلوی آنها رسم و رواج های زیاد دیگری هم وجود دارد که می توان به آنها رسم و رواج های خرافاتی گفت که اصلاٌ معلوم نیست از کجا شده؟ کی آنها را رواج داده و چرا این مردم از این خرافات پیروی می کنند؟ من به بعضی از رسم و رواج های خرافاتی اعتقاد که ندارم هیچی، اصلاً انجام دادن آنها را قبول کرده نمی توانم. وقتی علت انجام آنرا جویا شویم به جملاتی چون رسم است، رواج بوده، همه این کار را می کنند، از قدیم مانده و .... می شنویم. خوب آیا ما مجبور به انجام همه این عادت ها، رسم ها و رواج های خرافاتی هستیم؟ مسلماًًًً نه. وقتی درین مورد فکر می کردم به حکایت بسیار جالبی بر خورد نمودم که حرف دل مرا و خیلی های دیگر را در قالب حکایت بیان کرده است دوست دارم شما هم آنرا بخوانید و امیدوارم از آن چیزی یاد بگیریم تا روزی این عقاید و رسم و رواج های خرافاتی را از جامعه خود دور و به عوض آن علم، دانش، پیشرفت و تکنولوژی روز را جایگزین نمائیم.

رسم و رواج

در اتاقي سرد که از سقف آن خوشه اي کیله آويزان بود چهار ميمون قرار داشتند. اختياردار اتاق چند پله نيز در زيرخوشه کیله گذاشته بود که به ميمونها امکان بدهد تا با بالا رفتن از پله ها به کیله دست يابند.

روی ادامه مطلب کلیک کنید...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 25 Mar 2009ساعت 1 PM  توسط ایمل ثبات  | 

نحوه تصمیم گیری برای انجام یا عدم انجام یک کار

سلام دوستان!

 امید وارم نو روز سال 1388 را نهایتاً به خوشی و شادمانی سپری نموده و آماده گی های لازم را برای تجلیل از نو روز داشته باشید.

امروز می خواهم در مورد اینکه چگونه برای انجام کاری، گفتن سخنی، رفتن به جایی یا هر عمل دیگر تصمیم بگیریم که آیا این کار را انجام دهم یا نه؟ آیا این سخن را بگویم یا نه؟ آیا به آن جا بروم یا نه؟ و ..... سخن بگویم:

من به این عقیده هستم که باسنجش برخورد و با قاطعیت تصمیم بگیرید،  ما باید قبل از انجام هر کاری به عواقب و پیامد های آن کار بیندیشیم، اندیشه به این که آیا این کاری که می خواهم انجام دهم چه تاثیر خوب یا بد روی زندگی من می گذارد یا اصلاً این کار خوبی است یا کار بد است. خوبی و بدی آنرا می توانیم از تعمق به آینده آن کار بدانیم طوری که اگر: بعد از انجام کار اگر کسی از شما بپرسد که آیا این عمل را تو انجام داده ای؟ یا این سخن را تو گفته ای؟ یا ...... شما با جرأت تمام بتوانید بگوئید که بلی این کار من است (البته این جرأت باید ناشی از صداقت شما باشد نه ....) چون شما به درست بودن کار خود اطمینان دارید و هیچ ترسی ندارید که حتی اگر همه هم خبر شوند که این کار شماست، باز هم برای شما مشکلی وجود ندارد، چرا که شما کار درست را انجام داده اید نه کار اشتباهی که بترسید. پس زمانی که می توانید به خیلی جرأت و سربلندی قبول کنید که آن عمل را شما انجام داده اید، حتماٌ آن کار، کار خوبی است و شما می توانید که دست به انجام آن عمل بزنید.

روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 21 Mar 2009ساعت 1 PM  توسط ایمل ثبات  | 

سال نو (1388) مبارک تان باد

نوروز تان پیروز باد

فرا رسیدن سال جدید (۱۳۸۸) را به تمام جامعه انسانی  مخصوصاْ  افغانهای دوست داشتنی، هموطنان عزیزم بخصوص خانواده خودم و دوستان خوبم تبریک و تهنیت می گویم. یک تبریک جداگانه و خاص هم برای کشور های همسایه، همزبان و هم کیش ما ایران و تاجکستان عرض می کنم و امیدوارم که همه سال نو را به خوبی و خوشی سپری نموده و سال جدید را امید ها و آرزو های جدید آغاز نمایند. سال نو شما را یک بار دیگر از صمیم قلب تبریک گفته و خواهان این هستم که تمام سال را مانند نوروز شاد و خوشحال و با انرژی باشید.             (با این امید می پردازیم به مطلبی درین باره)  

روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 20 Mar 2009ساعت 10 AM  توسط ایمل ثبات  | 

ایمل ثبات کیست!؟

بسم الله الرحمن الرحیم

من ايمل ثبات اولین فرزند خانواده خود هستم به تاریخ 28. 3. 1364 در شهر کابل تولد شدم در سن 6 سالگي شامل صنف اول مکتب کارته سه کابل شده و تا صنف سوم را در آنجا خواندم به دليل جنگ ها و مشکلاتي که در آنزمان در  کابل وجود داشت با خانواده راهي هرات شديم و در ليسه امير علي شير نوائي هرات شامل صنف چهارم شدم و تا صنف نهم را در آن ليسه تحصيل کردم  و از صنف نهم شامل ليسه مولانا عبدالرحمن جامي شده و درسال 1382 از صنف 12 آن ليسه فارغ الحتصيل گردیدم.

بعد از سپري نمودن امتحان کانکور در پوهنحي زراعت پوهنتون هرات کامياب شدم و در سال 1383 شامل صنف اول پوهنحي زراعت گردیدم و در سال 1386 مدرک ليسانس زراعت را بدست آوردم و نظر به نمرات و لياقت دوران فاکولته منحيث استاد افتخاري (به دليل نبود بست و تشکيل) مشغول تدريس شدم.

روی ادامه مطلب کلیک کنید...

+ نوشته شده در  Thu 19 Mar 2009ساعت 10 AM  توسط ایمل ثبات  |